أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
276
تجارب الأمم ( فارسى )
چون پيادگان به خانهء مونس رسيدند و او جنجال ايشان شنيد پرسيد ، چه مىخواهند ؟ گفته شد مقتدر را مىخواهند ، گفت : او را بدهيد ببرند ! چون به مقتدر گفتند : « همراه ايشان به دار السلطان برو و به سر كار باز گرد ! » ترسيد ترفندى در كار باشد و نپذيرفت ، تا او را بر شانهء مردان بلند كرده و از خانهء مونس تا [ لب دجله ] برده در « طيار » سوار كرده و از آن طيار به پلكان صحن « تسعينى » بالا بردند . چون پا را در « دار السلطان » نهاد به خانهء زيدان قهرمانهء رفته پرسيد ، با ابو هيجاء چه كردند ؟ گفته شد او در دار « اترجه » است . پس قلمدان خواست و چون غلامان دير كردند چند بار تكرار كرد ، تا آوردند و امان نامهاى براى او ، به دست خويش نوشته ، به يكى از خدمتگزاران داده ، گفت : زود باش ببر ! مبادا برايش پيشامدى كند ! اين خدمتگزار در ميان راه با خادمى برخورد كه سر ابو هيجاء را با خود داشت و بازگشت . چون او را ديد گفت : واى بر تو * ! چه دارى ؟ گفت : عمر امير مؤمنان دراز باد ! گفت : واى بر تو ! كى او را كشت ؟ چون مفلح سياه به او چشمك زد ، گفت : نمىدانم ، گروهى مردان گوناگون با وى جنگيدند . او واژهء « انا لله » را تكرار كرده گفت : افزون بر حقها كه اين مرد و خاندانش بر من داشتند ، اين روزها كه من در خانهء مونس بودم ، كسى جز او براى دلدارى و همدردى نزد من نيامد [ 1 ] . او همانند يك تن از خانوادهء من بود . پس اندوهى سنگين بر مقتدر آشكار شد . در اين ميان جنجالى بلند شد كه انديشهء مقتدر از ابو هيجاء بدان گرديده ، پرسيد چه خبر است ؟ يك خدمتگزار كه دوان دوان مىآمد ، گفت : محمد ( قاهر بالله ) را گرفته مىآورند . مقتدر او را خواسته پيش روى خود نشانيد . پس او را بغل گرفته پيشانى او را بوسيده گفت : اى برادر مىدانم كه تو بىگناه هستى تو را ناچار كردهاند ! قاهر
--> [ ( 1 - ) ] اين داستان با پشيمانى و پوزش خواهى خاندان حمدانى از دو كودتاى حمدانيان كه در خ 5 : 374 ديده مىشود ، پيوند دارد ، شايد براى كينزدائى ميان حمدانيان با مقتدر ساخته شده باشد .